X
تبلیغات
نتایج شگفت انگیز تفکر مثبت

نتایج شگفت انگیز تفکر مثبت

norman vincent peale

یه سلام 88تی تقدیم به همه

واسه همتون یه سال شکلاتی آرزو میکنم

ایشالاه 188 سال عمر مفید و با خاصیت اول واسه خودمون و آخرشم واسه خودمون داشته باشیم

که اگه اینجوری باشه خیرش به بقیه هم می رسه

بسه چقدر نورمن بگه ، حالا خودم بگم

این ایدئولوژی هستش که من بهش رسیدم:

"آدم باید به کمال برسه

کمال یعنی تعامل درست و مثبت با خود و محیط اطرافمون

Si So Viva من با اطرافم درست تا می کردم ولی با خودم تعامل مثبتی نداشتم

یعنی در حق خودم نامردی کردم

چون فرصتهای زیادی رو تو زندگی از خودم گرفتم

میگن روز ازل خدا از ما می پرسه: "الست برکم؟" یعنی "آیا من پروردگار شما نیستم؟"

و وقتی ما میخواستیم جواب بدیم یه آینه جلوی رومون بوده و جواب مثبت دادیم...

حالا واقعیه یا معنای فلسفیش مورد نظره واسه من فرقی نمیکنه

Vov  این یعنی آزادی و اختیار کامل و البته عشق بی نظیر خدا به من

یعنی من و خدا نداریم... یعنی آخرت زندگی

هیچ وقت زندگیو اینقدر جالب ندیدم"

باقیش باشه بعدا... اینکه حالا زندگیو چطور جالب و جادویی میبینم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:9  توسط jack sparrow  | 

سلام

میگن اونا که زیاد میخندن غماشون از همه بیشتره. البته من قبول ندارم

من این وبلاگ رو واسه کمک به خودم زدم و سهیم کردن دیگران در امید خودم

و خیلی خیلی خیلی خوشحالم چون با دوستانی آشنا شدم که واقعا بهم انرژی و امید مضاعف دادن

و حالا فکر میکنم راهمو پیدا کردمو الآن وقت یه اراده و پشتکار بیشتر از قبله

واسه همین ممکنه کمتر برسم سایتو آپ کنم

از همتون متشکرم و میخوام که واسم دعا کنید

سال نو همگیتون مبارک و پر از امید و شادی باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط jack sparrow  | 

3-7

(سلام و اینم تکمیل داستان دختری با پاهای جادویی)

... سه سال پیش در یک تصادف قوزک پای چپم شکست و در بیمارستان از پایم عکسبرداری کردند. سپس پزشک به طرف من آمد و گفت شما چگونه راه می رفتید؟ و من پاسخ دادم پزشکم خدا بود. و آنان گفتند این معجزه است؛ چرا که شما هیچ گونه حفره و مفصلی در ران خود ندارید، پس چگونه سرپا می ایستادید؟ و اکنون تمام آن خاطرات را به یاد می آورم و شصت سال است منتظرم بفهمم چگونه بدون داشتن کشکک راه می روم.

پزشکان اظهار نگرانی کرده بودند که بعد از تصادف دیگر نتوانم راه بروم. اما خدا باز هم به کمکم آمد و در کمال شگفتی همگان، توانستم دوباره راه بروم و تاکنون نیز به شغل خود یعنی نگهداری از چهار کودک یک خانم بیوه شاغل، ادامه می دهم. در ضمن من خودم هم بیوه هستم و مجبور بودم سخت کار کنم تا فرزندانم را بزرگ کنم. شوهرم در پی ابتلا به آنفلانزای اسپانیایی در 1919 در گذشت. در آن هنگام دو دختر کوچک داشتم و یک نوزاد پسر که دو ماه بعد از مرگ او به دنیا آمد. به مدت هفده سال روی زانو می نشستم و زمین می شستم و تاکنون هرگز مریض نشده ام و حتی معنی سردرد را نمی دانم."

در اینجا شما با شخصی آشنا شدید که معنای تلاش واقعی را می داند؛ "هر روز با خدا صحبت می کردم، و بارها تلاش کردم تا اینکه توانستم بایستم." نصیحت مادرش نیز بسیار آموزنده است: "ابتدا یک پایت را جلو بگذار و بعد پای دیگر را" و این همان معنی تلاش است؛ استقامت در برابر مشکلات تا این که آنها را از میان برداریم. استقامت، تلاش و باز هم استقامت. تنها با تلاش بی وقفه است که می توان بر هر مشکلی غلبه کرد.

حال با توجه به محدوده مشکلات یا شکست های خود، آیا جانانه با آنها گلاویز می شوید؟ کمابیش سعی می کنید یا تمام تلاش خود را به کار می برید؟ با یادگیری تلاش و کوشش واقعی است که می توانید الگوهای شکست و ناکامی خود را کنار بزنید.

مشکلات مانند محرک عمل می کنند. شارل دوگل می گوید: "مشکل، شخصیت انسان را شکل می دهد؛ چرا که از طریق تلاش است که او خودش را می شناسد." پس تلاش کنید و باز هم تلاش کنید، استقامت داشته باشید تا خدا به کمک شما بیاید. خداوند همیشه یاور انسان های شجاعی است که همواره در تلاش اند.

... ادامه دارد

(واقعا داستان معرکه ای بود، من که فکر نکنم هیچ وقت اونو از یاد ببرم. آپ بعد در مورد "تفکر؛ تفکر واقعی و مثبت" خواهد بود.)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:44  توسط jack sparrow  | 

3-6

(در تکمیل تلاش؛تلاش واقعی. نامه یکی از اهالی نیویورک)

... آیا واقعا می خواهید در مقابل درماندگی های خود قدرتمند باشید؟ آیا مایل اید تلاش کافی و واقعی به خرج دهید؟ اگر بخواهید، به راحتی می توانید. در نامه زیر، یکی از تلاش های واقعی و مؤمنانه خواننده ای اهل نیویورک شرح داده شده است. این خواننده اظهار کرده است که از تحصیلات عالی برخوردار نیست و حتی در نامه ای که نوشته است، اشتباه های نوشتاری زیادی به چشم می خورد.

"من زن کهنسالی هستم که سال های آخر دهه هفتم زندگی ام را می گذرانم و می خواهم به شما همه چیز را در مورد شخصی که هرگز باور نمی کرد قدرت لازم برای رسیدن به اهدافش را داشته باشد، برایتان نقل کنم. متاسفم از این که تحصیلات درست و حسابی ندارم و حتی نمی توانم املای کلمات را درست بنویسم. اما تنها سعی ام این است که بزرگترین مشکل زندگی ام وچگونگی غلبه بر آن به کمک ایمانم را بازگو کنم.

من مادرزادی فلج به دنیا آمده بودم و پزشکان گفته بودند هرگز نمی توانم راه بروم. کم کم بزرگ می شدم و می دیدم که دیگران در کنارم راه می روند. از خدا می خواستم کمکم کند تا من هم بتوانم راه بروم. در آن هنگام شش ساله بودم و قلبم شکسته بود. گاهی سعی می کردم دستم را به صندلی بگیرم و برخیزم ولی نمی توانستم؛ اما روز بعد دوباره با خدا صحبت می کردم و باز هم تلاش می کردم. تا اینکه یکبار توانستم فقط چند ثانیه روی پاهایم بایستم. لذت آن برایم به قدری زیاد بود که قادر به توصیف آن نیستم؛ جیغ زدم و گفتم: "مامان، من ایستاده ام. می توانم اما دوباره افتادم. هرگز لذت آن روز پدر و مادرم را فراموش نمی کنم. وقتی دوباره سعی کردم، مادرم دستم را گرفت و گفت ابتدا یک پایت را به جلو بگذار و بعد پای دیگر را. و در آنجا بود که ایمانم به من کمک کرد و توانستم به قول پزشکانم، مانند مرغابی راه بروم. اما همین هم برای من بسیار جای شکر داشت..."

"ادامه داستان رو خیلی زود می زنم که این خانم تصادف می کنه و پزشکان دوباره میگنش که ممکنه دیگه نتونه را بره"

... ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط jack sparrow  | 

3-5

(واینم شرحی بر گزینه اول دستورعمل یک،دو،سه)

... تلاش؛ تلاش واقعی. احتمالا این کار اصلا جذاب به نظر نمی رسد؛ چرا که تلاش کردن می تواند بسیار دشوار باشد و در واقع، اشخاص معدودی اهل تلاش اند و حداکثر تلاش خود را به کار می گیرند. آخرین باری را که با یکی از شکست های موجود در فهرست خود گلاویز شدید، به خاطر بیاورید. آیا تلاشی برای جبران آن به خرج دادید، تلاشی واقعی بود؟ دلیل بسیاری از شکست ها، تنها عدم پافشاری و سماجت ماست و این که برای نایل شدن به موفقیت، چنان که بایسته است تلاش نمی کنیم.

"ادی آرکاوسوارکار معروف می گوید:"تنها تعداد اندکی از اسب ها هستند که واقعا تلاش می کنند. حدود هفتاد درصد از آنها نمی خواهند برنده شوند." و در اینجا به نظر می رسد ما نیز شبیه همان اسب ها هستیم. ما نیز به ندرت تلاش می کنیم؛ تلاشی واقعی برای برنده شدن.

ویلیام جیمز، روان شناس معروف، دشواری های تلاش واقعی را دریافته بود. او در مورد "اولین لایه فرسودگی" صحبت می کند؛ نوعی خستگی که پس از اندک تلاشی بروز می کند. به این صورت که شما اندکی تلاش می کنید، خسته می شوید وسپس آن را رها می کنید. حال آنکه خداوند ذخایر بسیار عظیمی از انرژی را در بدن شما به ودیعه نهاده است که اگر بخواهید، می توانید با کمی تلاش بیشتر به آن دسترسی پیدا کنید. درست مانند شتاب دهنده هایی که در برخی خودروها باعث کنده شدن یکباره و پرقدرت آن در هنگام نیاز می شود. شخصیت ما به روش های گوناگونی شکل می گیرد. پس دکمه شتاب دهنده شخصیت خود را بفشارید تا آن نیروی اضافی، همچون موجی شما را با خود ببرد. ما به ندرت به خودمان بیشتر فشار می آوریم تا بتوانیم در لایه اول فرسودگی نفوذ کنیم؛ اما با انجام این کار، بی گمان به نتایجی شگفت انگیز دست خواهی یافت.

رازی که در اینجا وجود دارد، عبارت است از به کارگیری کامل ذهن. در واقع ما به ندرت تمام توان ذهنی یا روحی خود را به کار می گیریم. در حالی که اگر از تمام توان فکری خود برای مقابله با مشکل سود ببرید، از قدرت خود متحیر خواهید شد.

... ادامه دارد

(در تکمیل مطالب مربوط به تلاش، آپ بعد در مورد نامه زنی اهل نیویورک است. قسمتی از نامه وی: "من مادرزادی فلج به دنیا آمده بودم و پزشکان  گفته بودند هرگز نمی توانم راه بروم.")

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:23  توسط jack sparrow  | 

3-5

(واینم شرحی بر گزینه اول دستورعمل یک،دو،سه)

... تلاش؛ تلاش واقعی. احتمالا این کار اصلا جذاب به نظر نمی رسد؛ چرا که تلاش کردن می تواند بسیار دشوار باشد و در واقع، اشخاص معدودی اهل تلاش اند و حداکثر تلاش خود را به کار می گیرند. آخرین باری را که با یکی از شکست های موجود در فهرست خود گلاویز شدید، به خاطر بیاورید. آیا تلاشی برای جبران آن به خرج دادید، تلاشی واقعی بود؟ دلیل بسیاری از شکست ها، تنها عدم پافشاری و سماجت ماست و این که برای نایل شدن به موفقیت، چنان که بایسته است تلاش نمی کنیم.

"ادی آرکاوسوارکار معروف می گوید:"تنها تعداد اندکی از اسب ها هستند که واقعا تلاش می کنند. حدود هفتاد درصد از آنها نمی خواهند برنده شوند." و در اینجا به نظر می رسد ما نیز شبیه همان اسب ها هستیم. ما نیز به ندرت تلاش می کنیم؛ تلاشی واقعی برای برنده شدن.

ویلیام جیمز، روان شناس معروف، دشواری های تلاش واقعی را دریافته بود. او در مورد "اولین لایه فرسودگی" صحبت می کند؛ نوعی خستگی که پس از اندک تلاشی بروز می کند. به این صورت که شما اندکی تلاش می کنید، خسته می شوید وسپس آن را رها می کنید. حال آنکه خداوند ذخایر بسیار عظیمی از انرژی را در بدن شما به ودیعه نهاده است که اگر بخواهید، می توانید با کمی تلاش بیشتر به آن دسترسی پیدا کنید. درست مانند شتاب دهنده هایی که در برخی خودروها باعث کنده شدن یکباره و پرقدرت آن در هنگام نیاز می شود. شخصیت ما به روش های گوناگونی شکل می گیرد. پس دکمه شتاب دهنده شخصیت خود را بفشارید تا آن نیروی اضافی، همچون موجی شما را با خود ببرد. ما به ندرت به خودمان بیشتر فشار می آوریم تا بتوانیم در لایه اول فرسودگی نفوذ کنیم؛ اما با انجام این کار، بی گمان به نتایجی شگفت انگیز دست خواهی یافت.

رازی که در اینجا وجود دارد، عبارت است از به کارگیری کامل ذهن. در واقع ما به ندرت تمام توان ذهنی یا روحی خود را به کار می گیریم. در حالی که اگر از تمام توان فکری خود برای مقابله با مشکل سود ببرید، از قدرت خود متحیر خواهید شد.

... ادامه دارد

(در تکمیل مطالب مربوط به تلاش، آپ بعد در مورد نامه زنی اهل نیویورک است. قسمتی از نامه وی: "من مادرزادی فلج به دنیا آمده بودم و پزشکان  گفته بودند هرگز نمی توانم راه بروم.")

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:11  توسط jack sparrow  | 

3-4

(یک تجربه جالب و پیشنهاد استثنایی از دکتر پیل)

... اجازه دهید تجربه ای را به شما پیشنهاد کنم. قلم و کاغذ بردارید و سه زمینه عمده شکست خود را بنویسید؛ سه موردی که در مقطع کنونی در آنها با شکست مواجه شده اید، یا دست کم آنگونه که انتظار داشتید، عمل نکرده اید.

ممکن است به خوبی با دیگران رابطه برقرار نکرده باشید. یا آنگونه که مایل بودید در کنترل روابط جنسی یا پرهیز از الکل و تنباکو یا حتی حفظ تناسب اندام خود موفق نبوده اید. ممکن است منفی یا فاقد شهامت باشید. اما مشکل هر چه که هست، کوچک یا بزرگ، محدوده های شکست خود را به ترتیب اهمیت فهرست کنید. سپس، بیایید با هم ببینیم چگونه می توان هر یک از آن شکست ها را به موفقیت تبدیل کرد.

اولین کاری که باید انجام دهید، پاسخ دادن به این سوال مهم و اساسی است: "چرا این شکست ها نصیب شما شده است؟"

ممکن است تصمیم گیری در مورد آن دشوار باشد، یا برای تحلیل آنها و کشف دلایل واقعی، به کمک کارشناسان نیاز داشته باشید. بسیاری از ما تمایل داریم عوامل بیرونی را دلیل شکست خود معرفی کنیم. اما در حقیقت، بیشتر اوقات مقصر اصلی خود ما هستیم.

از منظر روانشناسی، موفقیت برای بسیاری از مردم ترسناک به نظر می رسد. آنان با زرنگی و البته ناآگاهانه، راههایی می یابند تا از آن بگریزند. آنان واقعا نمی خواهند موفق باشند. به همین دلیل است که وقتی به دنبال دلیل شکست می گردید، باید در پی دلایل واقعی آن باشید.

اما بیایید فرض کنیم شما واقعا می خواهید کاری برای جبران شکست خود انجام دهید. از چه دستورعمل صحیحی می توانید استفاده کنید؟ دستورعملی ساده وجود دارد که من نتایج شگفت انگیز آن را شناخته ام. این دستورعمل را به عنوان دستورعمل یک، دو، سه به شما معرفی می کنم. اگر با حداکثر تلاشتان آن را به کار ببرید، تقریبا برای همیشه شکست را کنار خواهید زد. آن دستورعمل عبارت است از:

تلاش ؛ تلاش واقعی

تفکر ؛ تفکر واقعی

ایمان ؛ ایمان واقعی

... ادامه دارد

(جلسه بعد در مورد تلاش واقعی خواهد بود – امیدوارم تا اون موقع بتونیم در مورد علت شکست هامون به نتیجه برسیم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:10  توسط jack sparrow  | 

3-3

(امروز داستان تلاش یک هتل دار برای غلبه بر ترس و استرس خود در زندگی را می خونیم)

... من این را مبنای بسیاری از نتایجی می دانم که افرادی که تفکر مثبت را تمرین کرده اند، دست یافتن به آنها را به من گزارش داده اند. به عنوان مثال، یک بار در ایالت غربی، در هتلی بزرگ و زیبا اقامت داشتم و هنگامی که صورت حساب را پرداخت می کردم، مدیر آنجا برای خداحافظی نزد من آمد. به عنوان تشکر از اقامت لذت بخشی که داشتم، به او گفتم: "هتل زیبایی دارید." لبخندی زد و به آرامی گفت: "همه این ها را مدیون خدا هستم و همین طور کمکی که خواندن کتاب قدرت تفکر مثبت به من کرد." او بعدها طی نامه ای صمیمانه، برایم نوشت:

"من قبلا در ترس و نگرانی زندگی می کردم. وقتی هم چیزی نبود که نگران آن باشم، باز هم پریشان بودم و این حال و روزی بود که از کودکی با آن بزرگ شده بودم.

پنج سال پیش در ماه سپتامبر، با برخی از نوشته های شما درباره تفکر مثبت آشنا شدم. همین موجب برانگیختن علاقه ای بسیار شدید در وجود من شد و فورا دریافتم در اینجا باید چیزهایی پیدا کنم که به من کمک کند. بنابراین شروع کردم به جمع آوری همه مطالبی که نوشته بودید و همین طور گوش کردن به برنامه های رادیویی شما.

دکتر پیل، تغییر دادن عادت هایی که در دراز مدت شکل گرفته است، ساده نیست. اما آنچه بیشتر از همه به من کمک کرد، خواندن کتاب مقدس بود. در مدت زمانی کوتاه، به این درک رسیدم که می خواهم خداوند و عیسی مسیح را به کمک بطلبم.

تا این که به این قسمت از نوشته های شما رسیدم که گفته بودید همه افکار بد را مانند آبی که از شیر بیرون می ریزد، از ذهنتان بیرون  بریزید و آنها را با افکار تمیز و سالم جایگزین کنید. با این کار، مغزم را کاملا شستشو دادم و نگرانی ها و ترس ها را بیرون ریختم. همچنین توانستم نوشیدن الکل را ترک کنم.

امروز بسیار خوشحالم. همه چیزهایی را که اطرافم هست، دوست دارم و مانند شما عادت کرده ام در مقابل هرگونه مانع و گرفتاری بایستم."

اصول تفکر مثبت، هنگامی که مانند این مرد با درستی و صداقت به کار گرفته شود، نتیجه می دهد.

... ادامه دارد

(مطلب بعدی ارائه راهکاری از نورمن پیل با قلم و کاغذ برای مبارزه با شکست هایمان خواهد بود)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:51  توسط jack sparrow  | 

جالبترین داستانی که در مورد امام حسین در کربلا شنیدم این هستش که:

میگن حسین (ع) وقتی داشت سپاه دشمن را موعظه می کرد شخصی را دید که چشمش به انگشتر آقا دوخته شده و برای همین وقتی می خواست به میدون بره اون انگشتر رو از دستشون در نیاوردن

واو باورنکردنیه، این همه احساسات اون هم در برابر چنین دشمنی فقط با عشق حقیقی به خدا ممکنه

بالاخره امام حسین پسر مولامون علی (ع) هستش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:15  توسط jack sparrow  | 

3-2

(دنباله داستان و حرفای باب)

... "همان جا بود که از خدا خواستم از من انسان جدیدی بسازد و به من کمک کند تا این قدر بی عرضه نباشم. بعد از آن احساس بهتری داشتم؛ آن هفته بهتر از هر وقت دیگری می خوابیدم و برای اولین بار اعتماد به نفس پیدا کرده بودم.

صبح روز بعد، آن هفده کلمه را چندین بار در دل تکرار کردم و از آنجایی که ذهنم را آماده کرده بودم تا همه چیز در زندگی ام تغییر یابد، به مرکز شهر رفتم و یک دست کت و شلوار و کروات جدید برای خودم خریدم و آن را به خانه بردم. لباس هایم را در آوردم، به حمام رفتم و خودم را کاملا تمیز کردم. گویی می خواستم تمام شکست هایم را از خودم بزدایم. سپس لباس هایم را پوشیدم و قبل از این که بیرون بروم، زانو زدم و از خدا خواستم به من کمک کند. به آینه نگاه کردم و چه باور کنید چه نه، باید بگویم مرد جدیدی را در آن دیدم. می دانم ممکن است احمقانه به نظر برسد، اما این چیزی بود که واقعا احساس می کردم.

با خودم گفتم: خدایا؛ می روم تا ارتباطاتم را به عنوان انسانی جدید آغاز کنم. پس کمکم کن تا بهتر باشم. چشم انداز بسیار بهتری را فرا روی خودم می دیدم. با اشتیاق بسیار کارم را شروع کردم. از خودم لذت زیادی می بردم. همه چیز بهتر شده بود."

بنابراین الزامی وجود ندارد که با ادامه شکست، آن را تحمل کنیم. و من این را نه به عنوان یک فرضیه، بلکه به عنوان یک واقعیت قبول دارم. دلیلی هم که برای این قاطعیت دارم، مردمی است که با تبدیل شکست به پیروزی، این قدرت را ثابت کرده اند. چنین تغییراتی به آسانی به دست نمی آید؛ اما مهم این است که به هر حال عملی است. هنگامی که قاطعانه تصمیم می گیرید دیگر شکست نخورید و نیز با به کار بردن اصولی که طرح کلی آن در این فصل و این کتاب آمده است، بدون شک، دیگر شکستی وجود نخواهد داشت.

... ادامه دارد

(آپ بعد در مورد مدیر هتلی بزرگ است که توانسته با تفکر مثبت بر ترس و نگرانی دائمی زندگی اش غلبه کند)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:49  توسط jack sparrow  |